و بشنوید چگونه صدای من کم شد
و حس از تو نوشتن برای من کم شد
چگونه با همه ی انفجار جمعیت
در این دیار بلا مبتلای من کم شد:
همین که چشم من از کوچه های ری افتاد
واز کرانه ی کُر جای پای من کم شد
همان حدود که چربید حس دلسردی
صفا و رونق و رنگ و جلای من کم شد
«کجای این شب تیره بیا...» ی من افزود
«در آن نفس که بمیرم در آ...» ی من کم شد
و بعدِ دوره ی قاجار مادرم زایید
تپل - سپید دوباره فضای من کم شد
و هر چه علم جلو رفت تازه می دیدم
«برای اینکه» بجای «چرا»ی من کم شد
...
ولوم بده که بکوبد بیا وسط جانم
ولوم بده!... و دوباره صدای من کم شد
طنین جاز مدرن و نوار اکسیژن
و شیشه را بده پایین هوای من کم شد
چقدر این نخ آخر غلیظ و پر دود است
چقدر این دم آخر قوای من کم شد
...
دوباره می شود ای روح شعر برگردی؟
که این غزل نسراید: خدای من...