تبليغاتX
نفتی نشی!

نفتی نشی!

نوشته های عبدالرضا قیصری

تار عنکبوت

 

وبلاگم اگر چه کور و سوت است

جولانگه تار عنکبوت است

کیفیت آن فجیع بالاست

...

بقیه شو هنوز نگفتم فقط خواستم به روز شم. چون به فک و فامیلام قول داده بودم!

هر وقت کامل شد و گذاشتمش می بینیدش!

فحش ندینا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 0:45  توسط عبدالرضا قیصری  | 

شب شعر

 

یک روز که از خودم زدم بیرون

گفتم بزنم کمی قدم چندی!

راه افتادم به جانب فرهنگ

از کوچه ی آخر کمربندی

آواز بنان و افتخاری، تاج

ستار و معین و اندی و سندی

تابلو زده بود: مرغ پرکنده

آرایشگاه، بستنی بندی...

 

یکدفعه نگاه من توقف کرد

بر روی نوشته ای که لبخندی

آورد به صورتم، به خود گفتم

این هم شب شعر، بعد یک چندی

«آدرس: ته کوچه ی هدایت خان!

فرهنگسرای آبرومندی

هنگامه ی شعر هم همین حالا

کانون جوان شعر دربندی»

با کله به سمت آدرس رفتم

پرسان پرسان و با خوشایندی

گفتم لابد سرود می خوانند

از حادثه ی عظیم لبخندی

از دلهره ی شکستن بالی

یا وسوسه ی گشودن بندی

یا با قلم حماسه می سازند

بر دشت ادب شکوه الوندی

 

دیدم شب شعر محشری برپاست

با موضوع: قرارها چندی...

مجری سر حرف را یهو وا کرد

بی نام خدایی و خداوندی

بعد از دو سه تا لطیفه دعوت کرد

از شاعر اولی که خرسندی،

از چهره ی اخمی اش نمی بارید

با خود گفتم عجب هنرمندی!

موهاش بلند مثل دخترها

ابروش کمان، دماغ پیوندی

یک شعر سپید صادراتی خواند

مملو تعفن و کثافندی!

از ... گفت و ... و ...

از ... در سطوح آوندی

یک عاشق سینه چاک شاعر گفت:

ای ول کلک حریف! را کندی!!

بعدی آمد غزل بخواند، خواند:

سگ،حامله، روسپی... چه فرزندی؟!

بعدی چه شبیه سیندرلا بود

بعدی چه شبیه بزبز قندی!

 

با پوز کشیده آمدم بیرون

در خود بودم که با چه ترفندی

همچون لقمان ادب بیاموزم

از انجمن چنین ادب مندی

ناگاه صدایی از درونم گفت:

دلگیر نشو! چرا نمی خندی؟

از کوزه نازک هنرمندان

جز محتوی اش چه می تراوندی؟

امروز كلاس شعر يعني اين

مفلوك! تو مال قرنم چندي؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 22:16  توسط عبدالرضا قیصری  | 

خاریدن!

 

آدمی است دیگر. دست خودش هم نیست. یک دفعه یک جایش شروع می کند به خاریدن. از قدیم هم اینطوری بوده و کلی هم تعبیر و تفسیر سر هم می شده برای همین خارش ها. مثلا اگر کف دست چپت بخارد، دارند غیبتت را می کنند. اگر کف دست راستت بخارد پولدار می شوی (البته این مال قدیم ها بوده. امروزه باید بگویند اگر کف هر دو دستت بخارد، مدیر عامل یک بانک می شوی و بعد هم از بانکت سیصد هزار میلیارد اختلاس می شود و اخراج می شوی!) و از همین حرف ها

ما یک دوستی داشتیم که تنش زیاد می خارید و همیشه هم جاهای دور از دسترسش بود مثل وسط دوتا شانه اش. خلاصه کلی کش و قوس می آمد و ما هم دیگر محلش نمی گذاشتیم. حالا هم نمی دانیم بهشت است یا جهنم. یک شبی همین دوستمان آمد به خوابمان این شعر را به ما تلقین کرد

شعر را بخوانید، بخندید و اگر حوصله اش بود، برایش یک فاتحه ای هم بفرستید

بی خارش باشید

 

منم آن شاعر طنزی که تنم می خارد

تنم از مرحمت آنچه منم می خارد

 

عضو هر انجمنی می شوم از آن ساعت

حس عضویت در انجمنم می خارد

 

می کشم لقمه ی خود را به کف قابلمه

گشنه ام؟ نه! کف ظرف چدنم می خارد

 

کله ام موقع دیدار تو بعد از یک سال

تا میایم به تو حرفی بزنم می خارد

 

مرد و مردانه بگویم که همین حالا هم

جای دمپایی دیروز زنم می خارد

 

وقت دفنم نهراسید، اگر جُم خوردم

چه کنم؟ مرگ تو دارد کفنم می خارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 0:22  توسط عبدالرضا قیصری  | 

کمی شیرین تر از زهر هلاهل

این را نوشتم برای بچه های یک نشریه دانشجویی

یه کم خلاصه شده فقط

 

نوشتم طنزکی با طعم فلفل

کمی شیرین تر از زهر هلاهل!

برای بچه های خوب همراز

که باشم مثل زرافه سر افراز

نه این زرافه های بی قواره

که سایز گردناشون صد هزاره!

نه این زرافه های نقطه چین پوش

که می پوشند مانتو، کاپشن روش

نه آنهایی که از این زمره هستند

همیشه فکر درس و نمره هستند

نه آنهایی که جنتلمن نژادند

به دست هیچکس آتو ندادند

که بی خود شاد و شنگولی نکردند

به کاری دخل و فوضولی نکردند

کلک با یک رفیق پایه؟ اصلا

سرک در خانه ی همسایه؟ اصلا...

از آن زرافه های با اراده

که خیلی دورن از فیس و افاده

فقط ژل مالی آن هم بعضی اوقات

کت و شلوار و گاهی هم کراوات

سوییت مبله در بالای جنگل

حدودا می شود اینجای جنگل!!

از اون هایی که از معنی نمی گن

همیشه با ولع اینگونه می گن:

چرا هی برگ تازه روی شاخه؟

کلاسش مفتضح پایینه آخه

بیا با جمعی از هم رشته ای ها

بدور از غصه های پوچ دنیا

بریم یه فست فود آخرین مد

بهونه ش هم همین جشن تولد....

اگرچه آخرش گردید معلوم

که این زرافه های طفل معصوم

نه اینکه گرگ باران دیده هستند

فقط یک خرده جوگیریده هستند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 1:17  توسط عبدالرضا قیصری  | 

شوخی با راشد انصاری

 

سلام راشد انصا... سلام راشد ری!

نوشتم البته شعری که حالشو ببری

شنیده ام که دوباره درون کرمانی

چرا دو مرتبه کرمان؟ مگر نمی دانی

که طنز کوبنده در کویر می روید

همیشه شاعر طنزش حریف می جوید

مواظب خودت و شعرهای طنزت باش

چرا که یکدفه مشتی اراذل و اوباش

برات شایعه ای تازه در کنند اینسان:

شبی که راشد انصاری آمده کرمان...!

 

برات محض خداحافظی زدم فالی

چنین برآمد از آن فال نسبتا عالی:

ز راه کرمان یاران! عنان بگردانید

چرا که راشد از این راه رفت و...

تابلو شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:0  توسط عبدالرضا قیصری  | 

نود چه شود!

 

این که این وبلاگ نام نامی اش نفتی نشی ست

علتش را از خودم هم بار ها پرسیده ام

بار ها هم در جواب پرسش شخص خودم

طفره رفتم از جواب بی کلک طفریده ام

دور خود چرخیده ام هی گفته ام نفتی نشی!

باز با یک وضع زشتی آخرش نفتیده ام

داشتم دلقی که صد عیب مرا... اما چه حیف

بار ها در رهن یک پیمانه می٬ دلقیده ام!

نا خوش احوالی کنم در ابتدای سال نو؟

من به گور حضرت مادر زنم خندیده ام!

من پر از اشعار مرموزم پر از اسرار طنز

شصت و شش پشمک به ریش ناعران! شعریده ام

سال نو سال نود٬ سال نود شد سال نو

گفته بودم من در عین سادگی پیچیده ام!

حال فهمیدی چرا وبلاگ من نفتی نشی ست؟

تا حدودی بنده هم -یک خورده ای- فهمیده ام!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 2:3  توسط عبدالرضا قیصری  | 

برای عبدالواحد مردانی

 

متشكرم كه شعر مرا خواندي، من توي اين مجادله تنهايم

عكسم كنار منظره ها بد نيست، اما به اين خرابه نمي آيم

اين سوي عكس، خشكي يك گلدان، آن سويم است جاي زن و فرزند

مصلوب جان نداده ي بی فردا، مقهور نقش بازي دنيايم

متشكرم كه شعر مرا...آن بار، گفتي كه طبع شعر تو هم بد نيست

گفتم ولي، ولي به دلم مانده، قدري بدون وزن بياسايم

افتاده ام زمين و دلم تنگ است، وابستگي به شعر، خودش كم نيست

منهاي گام هاي تو گاهي كه سر مي زني به دفتر انشايم

سر مي زني و مثل همين حالا، سر مي روم به جانب آن بالا

اما همينكه مي روي از پيشم سُر مي خورم به گودي فردايم

باشد قبول البته حق با توست، اين شكوه ها براي تو تكراري ست

مي چرخم و همينكه دو چشمم را، وا مي كنم دو مرتبه اينجايم

بايد چه كرد؟ گفته اي ام صد بار، با آن دهان بسته ي پر لبخند

گفتي بگو چكامه اي از سرخي، عازم شدم به جبهه ي لبهايم

گفتم به رمزِ پر طپش «يا عشق» شعري پر از مجاهده و پيكار

دستم نيامد از عظمت چيزي، حتي نرفت جانب مين پايم

فهميدم از نگاه تو تقصيرِ اين ميم هاي آخر هر بيت است

شعري كه بوي گند تعلق داشت كي مي برد به جانب بالايم؟

متشكرم كه شعر مرا خواندي اين دفعه هم كنار دلم ماندي

بايد براي خون تو بنويسم، بايد به عمق شعر بيفزايم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 0:10  توسط عبدالرضا قیصری  | 

سلام

سلام به همه دوستانی که سر زده اند و می زنند

یه مدت نشد که به روز شم اما یه شعرایی آماده کردم بنویسم برای شما.

سر هم می زنم باشه!

حالا این مطلب ورزشی رو علی الحساب قبول کنید تا شعرای دیگه برسند!

سپاس

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 22:24  توسط عبدالرضا قیصری  | 

توپ نامه حکیم ابوالقاسم فردوسی پور

شنیدیم قطر نامزد میزبانی جام جهانی فوتبال شده

 

ز پیوسته گل خوردن بی شمار

عرب را به جایی رسیده ست کار

که جام جهانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 22:17  توسط عبدالرضا قیصری  | 

فراموش کردی

 

تو مسيحايي ولي اعجاز يادت رفته است

گويي از يك حادثه آن راز يادت رفته است

غرق پرهاي پريدن در سرت شوق عروج

من نمي دانم چرا پرواز يادت رفته است

من كه خود زخمي اساسي خورده ام، اين روزها

مي پرم اما تو گويي باز يادت رفته است-

اينكه با بال توكل مي شود تا عرش رفت

از توكل كرده اي اعراض يادت رفته است

آن نواي قدسي پيكر نواز بي صدا

گرچه گاهي مي نوازي ساز، يادت رفته است

من نفهميدم ظرافت هاي موزون تو را؟

هر نفس كردم خطابت «ناز!» يادت رفته است؟

رغم اين مطلب كه آن شيراز را دادي صفا

اين كلام خواجه ي شيراز يادت رفته است:

«من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مي»

معني گويا ترين الفاظ يادت رفته است

 

عشق پاك اي شاعر برگشته بخت خوش خيال

با نگاهي مي شود آغاز، يادت رفته است؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 23:54  توسط عبدالرضا قیصری  | 

هواپیما

 

دوباره فكر پريد و دوباره رفت كجا

كجا به زير زمين مي پرد هواپيما؟

همين هواپيما بر فراز آن درياست

كه ممكن است به خوابي رود نهنگ آسا

سپس فرود بيايد به قلب روشن او

و روزنامه بيفتد به بحث برمودا

و بعد يك خلبان متهم به كم كاري ست

ويا به توطءه محكوم مي شود دريا

.....

كسي به جذبه ي شفاف و خلسه فكر نكرد

و اينكه شست كسي جعبه ي سياهش را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 0:33  توسط عبدالرضا قیصری  | 

قصه ي تخت جمشيد و كارخونه

 

يكي بود يكي نبود

توي فارس

بين كوها، يه دشتي بود

توي اون دشت كه سرسبز و بزرگ و عالي بود

جاي يك چيز قشنگي خالي بود

گل و گلدون و يه نهر

يا يه آبادي، يه شهر

 

گر چه از اون قديما

تخت جمشيد بزرگ

برفراز دشت ما نشسه بود

ولي حتي اونم از خلوتي و بي همزبوني خسه بود

دلش از بارون و باد و بي كسي شكسه بود

توي سال سيزده- سيزده

يه دفه يه كارخونه

اومد و ميون دشت پاك ما

يهو چار زانو نشست

دراي صحبتو بست

يه سيگار آتيش زد و وسايلش رو چيد رو خاك

 

تخت جمشيد به آقا كارخونه گفت:

سلام سلام

كارخونه

يه كامي از  سيگار پر دودش گرفت

دودو داد سمت هوا

از كجا تا بكجا

و با صداي تلخي گفت:

چه سلامي چه عليكي؟ من كه اعصاب ندارم

بس كه سيگار مي كشم كه روز و شب خواب ندارم

 

تخت جمشيد به آقا كارخونه گفت:

 برادرم! دشت ما مهربونه

من ازش مي خواهم بهت پند بده

بعدشم يه ريز بهت چغندر قند بده

تو هم از تلخي سيگار و بي كاري در مياي

مي شيني چغندر قند مي خوري

از پس دود و خماري بر مياي

بعد از اون كارخونه هه

مي نشست همش فقط چغندر قند مي خورد

هميطو يه ريز و يكبند مي خورد

 

تا كه بوي قند پيچيد تو آسمون

شنيدن مردم خوب ومهربون

شوفرا مسافرا

همشون روستاييا عشايرا

اومدن دور و بر كارخونه هه حلقه زدن

تخت جمشيد كه از اون بالاي كوه

به ماجرا نگا مي كرد

ديد كه از همه طرف كارخونه ها

اومدن اونجا تو دشت صميمي

آزمايش، يك و يك، پتروشيمي

جمعيت قطار قطار

مي زدن هوار هوار

 

تخت جمشيد بزرگ

ديد كه اوضا داره بحراني مي شه

اينجوري هر چي كه هس فاني مي شه

ولي انگار ديگه فايده اي نداشت

همه جا آلوده بود

پر آشوب

پر دود...

تخت جمشيد توي دود دم

نشست

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 2:19  توسط عبدالرضا قیصری  | 

دوستت دارمی دیگر

 

می دود در عروق احساسم

خون جوشان دوستت دارم

گوش جانم پس از هزاران سال

شده مهمان دوستت دارم

 

تو پری زاده ای پر از نازی

من پری هستم از کلاغی زاغ

می نشینم کنار پرهای

پشت پیکان دوستت دارم

 

می پرم فارغ از غریبی غار

با هدف می پرم ولی این بار

می روم رو به جانب نفرت

در اتوبان دوستت دارم

 

پخش شد توی کوچه ی پشتی

دکمه را باز کن مرا کشتی

می شود این زمان جنایت ها

تحت عنوان دوستت دارم

 

«تا تماشا کنان بستانیم

هرچه ما را لقب دهند آنیم

ما گدایان خیل سلطانیم»

از گدایان دوستت دارم

 

در خیابان کسی حضور نداشت

غیر ما

بغض آسمان وا شد

چتر غیرت خوشا که وا نشود

زیر باران دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:17  توسط عبدالرضا قیصری  | 

کوتاه و کوتاه

 

بدبخت ساده

نجیب و سر افکنده و ساده ای

تو پنجاهمین مرد دلداده ای

تو را هم به آرشیو خواهم سپرد

چه سر گرمی خارق العاده ای!

 

پردازش

آنان که به جسم خویش پرداخته اند

یا آنکه به شکل ریش پرداخته اند

غیر از پولی که پیش پرداخته اند

تا آخر عمر، فیش پرداخته اند!

 

عشق و فاضلاب

عشق ما به بهره برداری رسید

در ۱۳۸۸

عمده اش اما هنوز آماده نیست

مثل طرح فاضلاب مرودشت!

 

گرفته بود

یک حالت غریب مطنطن گرفته بود

رنگ غروب آخر بهمن گرفته بود

آدم نکشته بود ولی مطلع شدیم

بیچاره این برادر ما زن گرفته بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 14:39  توسط عبدالرضا قیصری  | 

سفید سفید

تو موی مرا سفید کردی

ابروی مرا سفید کردی

من سمبل حرف مفت بودم

تو روی مرا سفید کردی!

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 23:13  توسط عبدالرضا قیصری  | 

افسوس

چشمم به جمال عشق روشن شد و رفت

در وصف رخش زبانم الکن شد و رفت

افسوس و دریغ کز همه دولت عشق

«افسوس و دریغ» قسمت من شده و رفت

 

صد مرتبه در غروب بی فردایی

یا در شب خالکوب بی فردایی

از هر دری ای ستاره ی صبح امید

من رانده شدم به چوب بی فردایی

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 1:40  توسط عبدالرضا قیصری  | 

داستان طنز داریوش شاه

دو حالت بیشتر ندارد؛ یا حوصله اش را دارید که داستان طنز بخوانید یا ندارید. اگر دارید یا یک وقتی داشتید این گوی و این... بسم الله.

 

بیداری داریوش شاه در تخت جمشید

پگاهی بر خواستیم از خواب. سرمان سنگین از شراب شاهی. پیشکاران را نیافتیم. پنداشتیم که نوروز است و به عید دیدنی رفته اند. خوی شاهانه مان را عار آمد که بر آنان خرده گیریم.

پس از چندی نشستن در خوابگاه بر آن شدیم که تا میهمانان نوروزی به کاخ سرازیر نشده اند به کار گردش شویم و اگر شد جایی نیکو برای سیزده بدر بیابیم و از همه خطیرتر از دست شاه بانو بگریزیم که هنوز از کنده نشدن نگاره چهره ی فوتوژنیک و اندام مانکنی خود بر کتیبه های کاخ در رنج است و اکنون به دیدن برادرش رفته است به نقش رستم!

از نقشِ زن و سه تار زن بگریزید

از اولی اش ولی خفن بگریزید

طبع شاهانه به جوش آمد از هوای بهار و ریتم گرفتیم. پرتو خورشید چشم هایمان را زد، گفتیم: کاخ چقدر نورانی و دلباز شده، باید که آرشیتکت شاهی را پاداشی، چیزی داد. سر که فراز کردیم، دیدیم کاخ طاق ندارد و انگار که کاخی نیست! سری جنباندیم و پنداشتیم از شراب دوشینه است. شعری بر یادمان گذشتن گرفت:

صباح الخیر زد بلبل، کجایی ساقیا برخیز

که غوغا می کند در سر، خمار خمر دوشینم

نام شاعر را به یاد نیاوردیم. هرچه بود اولش «حا» بود و آخرش هم «فظ»! ولی با خود گفتیم یادمان باشد این شاعرانی را که با واژگان ناپارسی شعر می سازند گوشمالی کنیم، گوشمال کردنی!

بسیاری از ستون ها را هم بر جای ندیدیم و به ناگاه دیدیم که بر ریگ و شن راه می رویم و دروازه ای و دیواری نه!

چشم هایمان را مالاندیم. سربازانی دیدیم. سربازی پارسی را فرا خواندیم. نیامد. پوشاکی داشت شگرف. سبز رنگ. با کُنار می زد، به غایت فرسوده. خنجری بی آذین داشت و گرزی که خلال دندان را می مانست. و او را زرهی و خودی نه. ونشانی غریب بر کلاه و بازو داشت.

پس سربازی مادی را فراخواندیم که پوشاکی خاکی رنگ به بر داشت. او نیز نشنید و گویی هرگز ما را بِنَدید.

و مردمانی دیدیم که از دروازه ی ملل به درون می شوند و در کاخ می پراکنند، پراکندنی. با خود گفتیم: ما که هنوز بار عام نداده ایم، اینان را چه می شود؟

پوشاکی شگفت داشتند و پیشکش هایی شگفت تر. اجسامی نیم پلاستیک و نیم فلز با آبگینه ای کاو. ژست می گرفتند و نور به هم می پاشیدند، پاشیدنی! و شگفتا که بیشتر، زنان را می مانستند. بی ریش و بی جنگ افزاری در پیش! و هیچیک ما را نمی دیدند. گفتیم: یکی نیست اینان را سامانی دهد؟ چرا سنگ نوشته های ما را ناخوانده درون می شوند؟ پرده داران کجایند؟ چرا خردسالان را راه داده اید؟ چگونه است که خاکستر دود افزار بر کف کاخ می ریزند؟...

 

چشممان روی نگاره ی شیر گاوشکن مانده بود. گفتیم: امید است که پنداشته نیاید که ما اهل خشونت بوده ایم و حکمت این نگاره بدانند. باز گفتیم: شگفت است که نگاره های کاخ را خاک گرفته است و مگر ما کاخ تکانی نوروز را نفرموده بودیم؟!

قضای حاجت را به آبریزگاه شاهانه شدیم، نیافتیم. پس دشنامی اهریمن را فرستاده، از پلکان سرازیر شدیم. ناگاه وزیر خود را یافتیم گریان و سر در گریبان. او که بزرگمهرِ نوشیروان را در جیب توانستی نهادن و راه رفتن! ما را چو دید ایزد را سپاس گفت و به زمین بر بوسه داد. ما از او خوشنودتر ولی به روی خویش نیاوردیم. پرسیدیمش که حال چیست و درباریان و لشکریان کجایند و این بندگان با این جامه های سخت ناخوب که اند و مگر برای به دوش کشیدن تخت شاهی نیامده اند؟...

وزیر گفت: شاها! روزگار نه بر آن گونه است که ما پنداریم و من پندارم که ما به روزگاری سخت پس از این آمده ایم و این را از سنگ نبشته ها توان دانست و افسوس که شباهنگام نیست تا از ستارگان باز پرسم و من از برابری شیشه نبشته هایی که اینان نهاده اند راهنمایی را، با سنگ نوشته های میخی، نبشتن و خواندن ایشان را دانسته ام تا اندازه ای و...

سخنش را بریدیم و از آبریزگاه پرسیدیم. گفت آنرا نیز به نیروی اندیشه یافته ام و پیش افتاد.

 

بر در آبریزگاه مردی سالخورده بر چارپایه ای نشسته بود، نیم خواب. ما فرو شدیم و نشستیم. بر پشت در آبریزگاه نوشته هایی دیدیم نبشته. با شعر می مانست و ما را از آنکه نتوانستیم خواندن حیف آمد.

چون بیرون خواستیم شدن، مرد سالخورده دست فراروی ما گرفت. دانستیم که زر و سیم می خواهد. ما که پاداش زر و سیم بدین گونه شاعران را می دادیم، انگشتری شاهانه او را بدادیم و پنداشتیم آن اشعار بر پشت در آبریزگاه، او نبشته باشد!

چون از رنج آبریزگاه بیرون شدیم، وزیر را گفتیم: این حالی سخت شگفت است و ما پنداریم که کابوس می بینیم و حال خود را همچون حال سیاووش، هنگام بهتان زدن کاووس می بینیم و این حال ما را از چهارشنبه سوری پدید آمده و ترقه بازی و این برنامه ی «نور وصدا» که ما را خواب زده کرده باشد.

شب های جمعه ما را آزار می رسانند

نور و صدای تخت و نور وصدای جمشید!

باز گفتیم امروز که نوروز است می خواهیم که گردشی کنیم و این ما را دانسته آمده است که باید خوش بود در همه روز و این روز که ما را نشناسند و نبینند و ما نوادگانمان را ببینیم سخت خوشتر است و باید به کاخ فراز شد و عیش افزار برگرفت و به گردش شد.

 

با وزیر به کاخ بر آمدیم. مردی نوادگانمان را راهنما بود و احوال ما می گفت، نه بی کاستی اما به درستی. و ما سخت حال می کردیم. یکی از نوادگان دیگری را گفت: «میگم او موقه که نفتم که نداشتیم که اِقد وضمون توپ بوده که!» و ما خواستیم گفتن که چرا. و می سوزاندیم و اندود می کردیم با آن دیوارها را و... افسوس که نمی دیدند و نمی شنیدند.

وزیر گفت: شاها! همه ی کاخ ها نیستند! و تنها در آنجا سرایی است که طاق دارد و گمان است که افزاری درون آن باشد هنوز. ولی آن افزار را به یادبود نیاکانشان که شما باشید! به نیکی پاس می دارند و ما نیز نمی توانیم درون شدن - بدون بلیط- و چیزی بردن تا چه رسد به دیگران!

گفتیم: همه ی آن دارایی که در شهری نمی گنجید، همه در این سرایچه است؟ وزیر گفت: آری و بلکه هم بیشتر!

پس وزیر را گفتیم: ما را باره ای باید گردش را، پس اسبی باید آوردن و تا بازآیی ما گشتی خواهیم زدن در کاخ که اینک کوخ را ماند که رفتار و پوشاک نوادگان و سربازان شگفت تر است از ویرانی کاخ ها.

مردان با آستین هایی برکنده و ریش هایی به شش تیغ بر تراشیده و اندکی -برچانه- فروهشته و شقیقه هایی که نبشتن ما را می مانست و میخی بود! و بانوان با پایچه هایی فرا گرفته و گیسوانی نیم بسته - و نیم باز- و... دریغمان آمد از آن همه غیرت که ما را بود و نوادگانمان را نه!

سوار بر اسبان از کاخ سرازیر شدیم. بر پلکان، وزیر گفت: چه تلاش ها که شد در بنای این بنای بزرگ، از ستاندن مجوز و هزینه ی نوسازی و عوارض و دستمزد و اوستاد و کارگر و چه و چه!

گفتیم: و خدای کناد که اینان یاد گیرند و بر گوش آویزند که:

ای دل اگر مراد میسر شدی مدام

جمشید نیز دور نماندی زتخت خویش

 بر جاده ها فرشی دیدیم گسترده، به غایت سیاه و به سرپپسی نام ها بر آن نگاشته! و مرکب هایی سخت شگفت داشتند از آهن و چرخ ها داشت و خود رونده بود، بی آنکه اسبی که اسبی آن را کشانَد و دودی از پس پشت آن روان بود.

در شدن بودیم که خودرونده ای از کنار ما به آرامی گذشتن گرفت. پژواکی از آن به گوشمان رسید:

بیا تو، بیا تو، خودت بیا تو، بیا پَلوی من! صداتو، نگاتو...

وزیر گفت: ای شگفت که ترانه ی ایشان چه سخیف است و به چه روز اوفتاده اند و به چه گوش می سپارند و ما ما در آن دوران، سرود ها به کنسرت و پخش زنده گوش می کردیم در تالارها، همه توپ و دِی بلالی! که اگر باربد و نکیسای خسرو پرویز می شنیدند کُپ نموده و جامه دران می کردند، جامه دران کردنی!

 

به ناگاه از دور سیاهی شهری دیدیم. شهری بود بر هامون نهاده و بناهایی داشت به غایت بی قواره و ناجور و جوی ها همه آکنده دیدیم از لای و لجن و پوست کیک و آب میوه. گفتیم: ای شگفت که ما در شهر پارسه سامانه ی فاضلاب شهری داشتیم و اینان ندارند. رودی بزرگ دیدیم آکنده از پلشتی و ته نشینات کیمیاوی!

و آن شهر را در هاله ای از نور دیدیم فرا گرفته و رودی از خود رونگان بدانجا می شدند بی امان و دود می کردند همچنان.

وزیر گفت: پندارم که آن شهر در آتشی می سوزد و در پیش بینی نامه ای خوانده ام که به شهری در همین دشت، اسکندر نامی بیاید و بسوزد و نرود!

بر دیوارها نبشته های دیدیم، پر منحنی و چشم نواز. وزیر را گفتیم: این نوادگان از زمینه هایی که ما را نومید نساختند، یکی این خوش نبشتن است. پس پارچه نوشته ای او را نشان داده و پرسیدیم: چه نبشته؟ وزیر چشم هایش را مغولی کرد خواند: مرگ بر آمریکا

گفتیم این آمریکا مگر واژه ای است که فرهنگستان اینان جایگزین اهریمن نموده است؟ وزیر گفت: به گمانم این آمریکا همان قدرتی است که پیش گویان بزرگ می گفتند که گروهی اند تازه به دوران رسیده که جنبه ی زور و توان، هیچ ندارند!

یادمان آمد که کورش بزرگ گفته بود: وقتی ارتش من به آرامی وارد بابل شد مردم به گرمی گام های ما را پذیرفتند... من فرمان دادم همه در پرستش خدای خود آزاد باشند...

 

قرص خورشید در سیاهی می شد که عنان کشیدیم و خواستیم بازگشتن و خفتن در ویرانه های کاخ خودمان و نخواستیم دیدن از این بیش، این بی هنجاری و دود که فرزندانمان را فرا گرفته و کاخ ما را نیز. پس بازگشتیم. به کاخ فراز شدیم. زیر نور ماه خواستیم خفتن. گفتیم:

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را

و چون از دور نگریستیم شهر را که همچنان می سوخت در آتشی. صدایی گفت: بازدید کنندگان عزیز! آثار تاریخی تخت جمشید در اثر مرور زمان فرسوده شده، لطفا...

و ما خفتیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 3:23  توسط عبدالرضا قیصری  | 

بوسه ای به روی ماه رمضان

 

ماه رمضان درست که مهمانی ست

بر سفره اگر چه لقمه ی روحانی ست

با ما تو نگو که هی عمو! نترکی

بر سفره بجان تو از این حرفا نیست!

 

 

ای من بفدای اشک وآه رمضان

قربان نگاه بی گناه رمضان

من از رمضان چه دیده ام جز خوردن

پس بوسه زنم بروی ماه رمضان!

 

 

بی عشق شما کار تجاری کردیم

بی کسب اجازه بی قراری کردیم

امروز دو تا کشیده در محضرتان

خوردیم، ببخش،  روزه خواری کردیم!

 

 

محروم ز آب و شربت و می، روزه

خرداد و بهار و بهمن و دی، روزه

آخر به کجا رویم و تا کی روزه؟

امسال دگر می خورمت ای روزه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:57  توسط عبدالرضا قیصری  | 

فس فس

 

«از طلا گشتن پشیمان گشته ایم

مرحمت فرموده ما را مس کنید»

 

درد می گیرد فراوان آمپول

چانه ام را پیش از آن بی حس کنید

 

میوه را اغلب رسیده می خورند

با فلا ش بک ها! مرا نارس کنید

 

در طویله جای بنده تنگ شد

بنده را هم راهی قبرس کنید

 

یک تلمبه رو به تایر ها سرود:

بیشتر در جاده ها فس فس کنید!

 

قرمزم اما برای قافیه

ای هنرمندان مرا قرمز! کنید

 

با هزاران غول تنها مانده ام

بنده را با حوری ام مونس کنید

 

من شبیه جمعیت گشتم مرا

با نشان ضربدر شاخص کنید

 

از طلا گشتن پشی... باور کنید

مرحمت فرموده... اصلا بی خیال!

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:32  توسط عبدالرضا قیصری  | 

دو تا رباعی تنها!

 

یک روز به جانبی مسافر بودم

در حال تماشای مناظر بودم

یک چشمه نگاه زندگی با من بود

نزدیک به یک ثانیه شاعر بودم!

 

در سایه ی شب به راه می افتادیم

با فاصله از گناه می افتادیم

دشمن اگر از منورش غافل بود

در عکس خدا سیاه می افتادیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:19  توسط عبدالرضا قیصری  |