تبليغاتX
 نفتی نشی!
نفتی نشی!
نوشته های عبدالرضا قیصری
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  بوسه ای به روی ماه رمضان     دوشنبه نهم شهریور 1388-0:57-عبدالرضا قیصری  

 

ماه رمضان درست که مهمانی ست

بر سفره اگر چه لقمه ی روحانی ست

با ما تو نگو که هی عمو! نترکی

بر سفره بجان تو از این حرفا نیست!

 

 

ای من بفدای اشک وآه رمضان

قربان نگاه بی گناه رمضان

من از رمضان چه دیده ام جز خوردن

پس بوسه زنم بروی ماه رمضان!

 

 

بی عشق شما کار تجاری کردیم

بی کسب اجازه بی قراری کردیم

امروز دو تا کشیده در محضرتان

خوردیم، ببخش،  روزه خواری کردیم!

 

 

محروم ز آب و شربت و می، روزه

خرداد و بهار و بهمن و دی، روزه

آخر به کجا رویم و تا کی روزه؟

امسال دگر می خورمت ای روزه!

 


لینک به نوشته  |   
 
  خدا شناسی و خرما شناسی      سه شنبه پنجم خرداد 1388-20:53-عبدالرضا قیصری  

 

اینکه عده ای هم خدا را بخواهند و هم خرما را اراده کنند، البته آنچنان هم اشکالی ندارد چرا که ما با همین دو تا چشم باباقوری شده ی خودمان یک کسانی را دیده ایم که خرما را می طلبند و خدا را چه عرض کنیم؟ دیده ایم آنهم چند تا؟  (دست کم دوتا)

یک عده ی عدیده ی دیگری هم هستند که اگر خرمایشان را بشناسند هیچ بعید نمی نماید که خدایشان را هم بشناسند ولی چه کنند که گرسنه که می شوند ایمانشان از پنجره، پا به توپ می گریزد، از این مدلی اش هم کم ندیده ایم (دست کم دو تا) آنهم با همین دو تا بیننده ی گور به گور شده ی خودمان

یک عده ی کثیری هم هستندکه...با همین تا به تا شده ها...

آیینه را که شکستم تازه فهمیدم همه ی اون عده خودمون دو تا هستیم!

باور کنین با همین چشمای در به در شده دیدم!


لینک به نوشته  |   
 
  لا اله الا الله!     دوشنبه چهارم خرداد 1388-17:40-عبدالرضا قیصری  
 

ما از آنکه پایمان روی دمب کسی برود چندشمان می شود و یک جوری می شویم. چه برسد به اینکه دمب مذکور مال یک شاعر باشد! و از آنجا که هر چه برای دیگران پسند می کنیم... خوش داریم دیگران هم مراقبت کنند که پایشان را روی چی میگذارند!

حالا ماجرا چیه؟!

بفرمایین:

دو بیتی بی در و پیکر سرودم

ز بد هم واقعا بدتر سرودم

ولیکن جای شکرش هست باقی

چرا کز قیصری بهتر سرودم!

 

این را علی زراعت کاشته پای چشم وبلاگ ما

حالا کلاه شما قاضی القضات شهر باشتین!

ما چی بگیم؟


لینک به نوشته  |   
 
  اختیار داری      شنبه دوم خرداد 1388-15:39-عبدالرضا قیصری  

 

اینکه آدم مجبور باشد اختیار داشته باشد چیز غریبی است!

مثلا وقتی می روی در خانه یک دوست، هر چه گریه می کنی که کار دارم، می گوید: اختیار داری، مگه من میذارم نیای تو!

ولی اینکه آدم اختیار داشته باشد که مجبور باشد اصلا عجیب که نیست هیچ که خیلی هم معمولی است.

این را وقتی فهمیدم که یک سارق ادبی با ادب در دادگاه نقد ادبی فی البداهه سرود:

 

گر از سر کار و زندگی دور شدم

یا قاطی آدمای ناجور شدم

باور بکنی یا نکنی ای قاضی

 دست خود من نبود، مجبور شدم!

 

حالا اینکه آن قاضی (خدا ازش راضی) چگونه مساله را برای وجدانش حل کرد و حکم داد دفتر آن شاعر نمای مادر مرده را همراه سیگار های قاچاقی بسوزانند را که مجبور نیستیم بگوییم که!

توضیح اینکه آن ناشاعر اسمش «جبران ذلیل اختیاران» نبوده!

  فرشته ها هم که تکلیفشان معلوم است و جبر جزو ذاتشان است. مثلا همین جبرییل.

هیچ فکر کرده اید چرا اسمش نشده «اختیاروییل»؟

 

حالا گیریم من مجبور بودم این شاهکار را بنویسم، شما چرا تا آخرش خواندی؟ مجبور بودی بخوانی نه؟

خیلی خوب ناراحت نشو رفیق! اصلا به قول همان ناشاعر گفتنی:

مرا نخوانده بگیرید و بگذرید از من

باور کن!

 


لینک به نوشته  |   
 
  فس فس     جمعه یکم خرداد 1388-11:32-عبدالرضا قیصری  
 

«از طلا گشتن پشیمان گشته ایم

مرحمت فرموده ما را مس کنید»

 

درد می گیرد فراوان آمپول

لمبه ام را پیش از آن بی حس کنید

 

میوه را اغلب رسیده می خورند

با فلا ش بک ها! مرا نارس کنید

 

در طویله جای بنده تنگ شد

بنده را هم راهی قبرس کنید

 

یک تلمبه رو به تایر ها سرود:

بیشتر در جاده ها فس فس کنید!

 

قرمزم اما برای قافیه

ای هنرمندان مرا قرمس! کنید

 

با هزاران غول تنها مانده ام

بنده را با حوری ام مونس کنید

 

من شبیه جمعیت گشتم مرا

با نشان  X  شاخص کنید

 

از طلا گشتن پشی... باور کنید

مرحمت فرموده... اصلا بی خیال!


لینک به نوشته  |   
 
  من زور!     جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388-0:20-عبدالرضا قیصری  
 

هی وعده بده، قلب مرا منتر کن!

هی زندگی مرا عذاب آور کن

یک روز سرانجام تو را می... نه، نه

منظور بدی نداشتم باور کن!


لینک به نوشته  |   
 
  دو تا رباعی تنها!     یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388-21:19-عبدالرضا قیصری  
 

یک روز به جانبی مسافر بودم

در حال تماشای مناظر بودم

یک چشمه نگاه زندگی با من بود

نزدیک به یک ثانیه شاعر بودم!

 

در سایه ی شب به راه می افتادیم

با فاصله از گناه می افتادیم

دشمن اگر از منورش غافل بود

در عکس خدا سیاه می افتادیم!

 


لینک به نوشته  |   
 
  آی دزد!     شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388-14:30-عبدالرضا قیصری  
 

دوستان! دزد کتابم را برد
گور باباش که تابم را برد

شب که وارد شد و در خوابم دید
مایه ی راحت و خوابم را برد

سال پیش آمد و با نامردی
ساعت نیمه خرابم را برد

غصه اینجاست: کتاب عاریه بود
آن پدر سوخته آبم را برد

دیدمش غمزده دیشب در خواب
کی؟ همانکس که کتابم را برد

گفتمش دزد! چکارت به کتاب
پاسخی داد که خوابم را برد:

×قیمتی تر ز کتاب آیا هست؟×
پاسخش روی جوابم را برد

این بگفت و پس از آن با رندی
ضبط و ماشین حسابم را برد!!


لینک به نوشته  |   
 
  شاخ تو شاخ هالو     سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388-16:7-عبدالرضا قیصری  
این را نوشتم برای طناز معروف «هالو»

هالوا! آمده ای سر زده در وبلاگم
می زند نعره از آن پس ز جگر وبلاگم!

بعد آن روز نیامد صفحاتش بالا
گوییا سر زده در کوه و کمر وبلاگم!

نظریدی تو به اشعارم و از آن ساعت
شده تابنده تر از قرص قمر وبلاگم

پیشِ روزآمدی و توپی وبلاگ شما
می نماید سند عصر حجر وبلاگم

چون نوشتی که پسندیخته ای! شعرم را
می کند فخر به وب های دگر وبلاگم

نیست در خورد نظر دادن تو هر وبلاگ
پیش آن کاخ وهتل هست کپر وبلاگم

می فروشم پس از این فخر به قانون و شفا
می کند چون که به هر درد اثر وبلاگم

«توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر»
مگر آن دم که کنی غرق نظر وبلاگم!


لینک به نوشته  |   
 
  پرنده     دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388-18:31-عبدالرضا قیصری  
 

پرنده باش ولی پر نکش خطر دارد

همیشه گربه ی همسایه فکر شر دارد

دوباره می شکند زیر پا غرور پرت

مگر برای قشنگی پرنده پر دارد؟

تمام فکر تو از این قفس به در شدن است

که چی شود؟ که پرت را هوا که بردارد-

به آسمان ببرد؟ آسمان دلش تنگ است

خودش عیان و نهان آه شعله ور دارد

عجب حوادث تلخیست در حوالی عشق

و عاشق از خطر بی حدش خبر دارد

 

اگر درون قفس آسمان مچاله شود

و با تو حجم قفس را پرنده ور دارد

اگر تمام قفس ها چنین شوند و اگر

پل ترانه کند هر که شعر تر دارد

دوباره می شود از آسمان عبور گرفت

دوباره می شود اما اگر مگر دارد-

فشنگ می شمرد باز مرد همسایه

پرنده باش ولی پر نکش خطر دارد!


لینک به نوشته  |   
 
  از زبان غزل     یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388-15:31-عبدالرضا قیصری  
 

و بشنوید چگونه صدای من کم شد

و حس از تو نوشتن برای من کم شد

چگونه با همه ی انفجار جمعیت

در این دیار بلا مبتلای من کم شد:

همین که چشم من از کوچه های ری افتاد

واز کرانه ی کُر جای پای من کم شد

همان حدود که چربید حس دلسردی

صفا و رونق و رنگ و جلای من کم شد

«کجای این شب تیره بیا...» ی من افزود

«در آن نفس که بمیرم در آ...» ی من کم شد

و بعدِ دوره ی قاجار مادرم زایید

تپل - سپید دوباره فضای من کم شد

و هر چه علم جلو رفت تازه می دیدم

«برای اینکه» بجای «چرا»ی من کم شد

...

 ولوم بده که بکوبد بیا وسط جانم

ولوم بده!... و دوباره صدای من کم شد

طنین جاز مدرن و نوار اکسیژن

و شیشه را بده پایین هوای من کم شد

چقدر این نخ آخر غلیظ و پر دود است

چقدر این دم آخر قوای من کم شد

...

دوباره می شود ای روح شعر برگردی؟

که این غزل نسراید: خدای من...


لینک به نوشته  |   
 
  موج     یکشنبه هجدهم اسفند 1387-21:20-عبدالرضا قیصری  
 

با وسوسه ی باد قد عَلَم می کنی

به تقلید پرنده گان آب نشین

می دوی و بال بال بال

باید بلند تر فکر کنی

بلندتر خیس برداری

چرا که عده ای سر خورده

بازگشتت را سد می شوند

این بار می آیی بلندتر   اخموتر

اما سرت به من می خورد

 

من پایین ترین صخره ی هوازی ام

و تو 

ناگزیر از پا پس کشیدنی

و کف کردن

 فریاد هاییت را فرا یاد بیاور

که آبشار می شدی بر شانه های برادرانم

-در کوه-

و می صیقلاندیشان از هر چه بکری

شیرین بودی و کوهکن!

 

ماهی های قزل آلا می دانستند

که تقدیر تو شور بختی است


لینک به نوشته  |   
 
  ادعای انجمن     یکشنبه هجدهم اسفند 1387-20:44-عبدالرضا قیصری  
 

ای فلان! ای پیشوای انجمن

فاتح هیمالیای انجمن

بسته ای پیمان مرا ضایع کنی

پیش چشم بچه های انجمن

انجمن ما را فلان! بد بخت کرد

ای برمبد آن بنای انجمن

انجمن کوه است و من گم می شوم

مثل رودی لابلای انجمن

انجمن سرو است و من جویی حقیر

می کنم چُر چُر به پای انجمن

یک زمانی بنده حاضر می شدم

در میان اولیای انجمن

می کشیدم نقشه های خوب خوب

از برای ارتقای انجمن

گر جنابالی بدی سیمای آن

بنده هم بودم صدای انجمن

من دهاتی بودم و راهی شدم

جانب ام القرای انجمن

سنگ بودم آمدم زانجا کنار

تا نباشم پیش پای انجمن

 

من نمی گویم ولی در هیچ حال

ای فلان گور بابای انجمن

 من نمی گویم ولی در هیچ حال

ای بشینم! جای جای انجمن

طنز شاعر پیشه ای آزاده ام

کی روم زیر لوای انجمن؟

 

کشته ای ما را و از ما ای فلان!

می ستانی خونبهای انجمن؟!


لینک به نوشته  |   
 
  می زند بیرون     چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387-23:24-عبدالرضا قیصری  
 

هر کجا آب می زند بیرون

از دلم تاب می زند بیرون

دست در جیب، نیمه شب، با سوت

از سرم خواب می زند بیرون

بفشاری اگر دماغم را

باده ی ناب می زند بیرون

خواجه، با بایزید بسطامی

سمت سهراب می زند بیرون

تا بپرسد که: کفش هایم کو؟

بوی جوراب می زند بیرون

سارقی که چراغ قوه نداشت

با طلایاب می زند بیرون

آخرش آب پنج اقیانوس

توی پنجاب می زند بیرون

عاقبت جد اعظم پوستر

از دل قاب می زند بیرون

شعر قیصر ز بارشات شما 

مثل سیلاب می زند بیرون

توی این خشکسال از طبعش

دمبدم آب می زند بیرون! 


لینک به نوشته  |   
 
  دادگاه عشق     شنبه دوازدهم بهمن 1387-13:18-عبدالرضا قیصری  
 

من بودم و یک سپاه٬ عاشق بودن

با آتش یک نگاه٬ عاشق بودن

این رای صریح هیئت منصفه بود:

محکوم به غم٬ گناه٬ عاشق بودن

 

 


لینک به نوشته  |